خداروشکر برف اومد
دختر مهربون و خوش ذوقم ابتدای مطلبم را با هزاران مرتبه خداروشکر شروع میکنم که تو و یه عالمه بچه معصوم و پاک به آرزوشون رسوند. شروع ماه بهمن شنبه شب وقتی در حال شام خوردن خونه بابا حاجی و مامان جون بودیم و بابایی سر کار بود با صدای مامان جون مهربون که میگفت نیکا نیکا بدو بیا داره برف میاد، من و تو فکر کردیم داره شوخی میکنه اولش نرفتیم، گفت نه به خدا داره برف میاد دو تایی دویدیم به طرف پنجره آشپزخونه، وقتی برف دیدیم از خوشحالی جیغ کشیدیم، به قدری که خونرو گذاشتیم روی سرمون اصلا نمیدونستیم چی کار کنیم، همون موقع عمو محمود زنگ زد گفت :حاضر شید بریم برف بازی، آخه فکر میکردیم قطع میشه. سریع حاضر شدیم رفتیم جلوی خونه عمه جون و شروع کردیم با محدثه ...
نویسنده :
مامان و بابا
18:40












